محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1785
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنچه را مىخواست با وى بگفت و سخن وى را بشنيد و قلعه هاى وى را بديد و آنچه را مىخواست بدانست . ارطبون با خود گفت به خدا اين عمرو است يا كسى است كه عمرو به راى وى كار مىكند و براى مسلمانان بليه اى بزرگتر از كشتن وى نيست . آنگاه نگهبانى را بخواست و قتل عمرو را با وى در ميان نهاد و گفت : « برو و در فلان جا بمان و چون بر تو گذشت او را بكش . » عمرو اين را حدس زد و گفت : « سخن مرا شنيدى و سخن ترا شنيدم . آنچه گفتى در من اثر كرد و من يكى از ده نفرم كه عمر بن خطاب ما را با اين ولايتدار فرستاده كه با وى همكارى كنيم و ناظر كارهاى وى باشيم ، من مىروم و آنها را پيش تو مىآورم اگر راى آنها نيز در باره گفتار تو همانند راى من باشد ، راى مردم سپاه و سالار نيز چنين است و اگر راى آنها چون من نبود آنها را به امانگاهشان باز مىفرستى و بر سر كار خويش هستى . » ارطبون گفت : « چنين باشد » و مردى را بخواست و با وى سخن كرد و گفت : « پيش فلانى رو و او را پيش من آر . » و آن مرد پيش ارطبون باز آمد آنگاه به عمرو گفت : « برو ياران خود را بياور . » عمرو برفت و در نظر گرفت ديگر چنان كارى نكند و رومى بدانست كه فريب خورده و گفت : « اين مرد مرا فريب داد وى از همه مردم مدبرتر است . » و چون اين سخن به عمر رسيد گفت : « عمرو بر او چيره شد . آفرين بر عمرو . » آنگاه عمرو كه از وضع ارطبون آگاه شده بود سوى وى حمله برد و تلاقى شد كه از اين كار چاره نبود ، در اجنادين مقابل شدند و جنگى سخت كردند كه چون جنگ يرموك بود و بسيار كس از دو طرف كشته شد و ارطبون و سپاهش هزيمت شدند و او سوى ايليا رفت و عمرو در اجنادين منزل گرفت . و چون ارطبون به ايليا رسيد مسلمانان راه دادند كه وارد آنجا شد و آنها را سوى اجنادين عقب راند و علقمه و مسروق و محمد بن عمرو و ابو ايوب در اجنادين به